| دو کلام حرف خودمونی | |
|
۱۳٩٠/۳/٢٥
روز پدر و یه بچه زبون نفهم
دیگه کم کم داره میشه یک ماه که از مراسم ازداوجم میگذره.
یه ماهی میشه که یه زندگی مستقل رو برای خودم شروع کردم و حالا نه تنها درقبال
خودم که در قبال همسرم هم مسئول هستم.
فردا روز پدره و انگاری که امروز یه جور دیگه این روز رو دارم درک میکنم.
روز پدر یا روز مرد؟؟؟؟ بیشتر ترجیح
میدم این روز رو به عنوان روز پدر بشناسم تا روز مرد.
.
بچه اول بودن هم خوبی ها و بدی های خودش رو داره
مثل خیلی از پسر بچه ها، از همون روز اول شرارات از سر و ریخت من می بارید،
یادمه مامان هر وقت از دستم کلافه میشد دستم رو میگرفت و می رفتیم مدرسه و تنها
حرفی که از معلم و ناظم میشنوید این بود : بچه به این ساکتی و درس خونی، حتما
اشتباه کرده، قول میده که دیگه شلوغ نکنه و بعدش مامانی که با دست خالی بر میگشت
خونه و منی که پشت سر مامان در حالی که فکر یه نقشه شیطانی دیگه تو سرم بود.
اما قضیه بابا فرق میکرد، تو این جور مواقع وساطتی در کار نبود و تنها چیزی که
باعث میشد یه بچه حرف گوش کن بشم فقط یه چیز بود: کتک
در واقع من گاهی وقتها فقط خیلی زبون نفهم میشدم و تنها یه زبون رو میفهمیدم و
اون هم زبون کتک بود و بر عکس بقیه خواهر و برادرم که در مجموع به اندازه تعداد
انگشتهای دست از بابام کتک نخوردن، هر جور کتکی رو که که میشد به یه بچه پررو و
نفهم زد من از بابام خوردم و بعدش دوباره روز از نو، روزی از نو.
اما این کتک خوردن ها فقط تا راهنمایی ادامه داشت و به محض ورود به دوران
دبیرستان روزهای خوش بچه اولی هم واسه من شروع شد.
در این که به خاطرکارهایی که انجام میدادم واقعا مستحق کتک بودم شک نکنید ولی
نمیدونم چرا هیچوقت از کتک های بابا ناراحت نمیشدم، شاید این رو به حساب توجه بیش از اندازه بابا به خودم
میزاشتم حتی وقتی که به خاطر چک هایی که از بابام خوردم تا یه هفته صورتم کبود شده
بود
.
داشتن پدر و مادر از اون دست نعمت هاییه که تا وقتی از دستشون ندادی قدرشون رو
نمیفهمی، و امیدوارم که خدا سایه هر دو تاشون رو روی سر من و خواهر بردارام حفظ
کنه
این روزها یکی از بهترین لحظه هام، وقتیه که با همسرم میریم خونه بابا و مامان
و از نگاه پر محبتشون میتونم بفهمم که چقدر راضی و خوشحال هستن که بالاخره اون پسر
بچه شرور و نفهمی که از دستش عاصی میشدن، برای خودش مردی شده و حالا دست زنش رو
میگیره و میاد تا به پدر و مادرش سر بزنه.
میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر بر همه پدرها مبارک
.
تاخیر نوشت: بالاخره بعد از 7 ماه دوباره تو این وبلاگ نوشتم
دل نوشت: این روز ها آرامشی رو دارم حس میکنم که چند سالی بود
بدجوری به دنبالش بودم.
۱۳۸٩/۸/٢٥
تهران - تبریز - تهران
ساعت 6:55 صبح پرواز دارم به سمت تبریز، دو شبه که درست و حسابی نخوابیدم و خیلی خسته ام. موبایل رو روی ساعت 5:15 صبح تنظیم میکنم. تا از خواب پاشم و دست و صورت رو بشورم و نمازم رو بخونم و لباسام رو بپوشم و دستی به سر و صورتم بکشم میشه 5:45 و بعدشم از جنت آباد تا فرودگاه هم که تو اون موقع صبح نهایت 15 دقیقه بیشتر نمیشه و ساعت 6 اونجام دیگه، پس همون 5:15 صبح خوبه. ساعت نزدیک 1:30 صبحه و سرم رو میزارم روی بالش و با همون بالا و پایین کردن ساعت و کارهایی که قراره صبح انجام بدم، توی ذهنم، کم کم چشمام گرم میشه. دارم خواب میبینم که موبایلم زنگ بیداری رو میزنه، چشمام رو به سختی باز میکنم ساعت رو نگاه میکنم 5:15 صبحه، بدنم رو کش میدم و واسه چند لحظه دوباره چشمام رو می بندم. یه دفعه چشمام رو باز میکنم و دوباره ساعت رو نگاه میکنم، ساعت 6:15 صبحه و من 35 دقیقه دیگه پرواز دارم. بستن چشمام برای چند لحظه در حدود یک ساعت طول کشیده. مث فنر از خواب بلند میشم مدت زمانی که برای شستن دست و صورت، پوشیدن لباس، برداشتن وسایل، باز کردن درب پارکینگ و روشن کردن و بیرون آوردن ماشین از پارکینگ طول میکشه چیزی در حدود 6 دقیقه است و من ساعت 6:21 توی ماشینم دارم به سمت فرودگاه تخته گاز حرکت می کنم و فقط 34 دقیقه وقت دارم. تو راه همکارم بهم زنگ میزنه و میگه هرچی بهت زنگ زدم تلفنت در دسترس نبود( ای تو روح هر چی مخابراته با این آنتن دهیش) ، بهش میگم دارم میام فقط بیا بیرون فرودگاه که وقتی رسیدم، تا من برم ماشین رو پارک کنم، بلیط رو بهت بدم تا تو برام کارت پرواز بگیری. نیایش، ستاری، اکباتان، جاده مخصوص و خروجی فرودگاه مهرآباد و در نهایت ترمینال چهار، مسیری که باید طی کنم تا خودم رو به پرواز برسونم. تا از جاده مخصوص وارد خروجی فرودگاه میشم، همکارم بهم زنگ میزنه و میگه: گیت رو بستن و ما داریم میریم سوار اتوبوس بشیم و بریم سمت هواپیما. میگم: باشه، برید، منم دارم میام و تو ماشین فقط همین رو تکرار میکنم : من می رسم، من می رسم. ساعت 6:45 دقیقه صبحه و من جلوی گیت بسته پرواز تبریز تو فرودگاه وایستادم و قراره 10 دقیقه دیگه هواپیما پرواز کنه و مسئول گیت میگه مسافرا سوار هواپیما شدن و گیت 10 دقیقه اس که بسته اس. به همکارم زنگ میزنم وقضیه رو بهش میگم. اونم بهم میگه که تازه سوار اتوبوس شدن و هنوز اتوبوس حرکت نکرده، همین رو به مسئول گیت میگم و با تعجب نگام میکنه و میگه بزار بپرسم و بعد از صحبت با بی سیمش به یکی از خانومهایی که اونجا نشسته میگه سریع صفحه پرواز تبریز رو باز کن و یه کارت پرواز برای این آقا صادر کن و در کمال ناباوری، کارت پروازم صادر میشه. با سرعتی باور نکردنی به سمت بازرسی بدنی و سالن ترانزیت میدوم و درست لحظه ای که کادر سالن میخواد در خروج از سالن رو ببنده، ازش رد میشم و آخرین نفری هستم که سوار اتوبوس میشم و چیزی که جالبه نگاه پر از تعجب مسافراییه که تو آخرین اتوبوس نشستن. در حالی که حتی خودم هم باورش ندارم به هواپیما میرسیم و 10 دقیقه بعدش توی آسمون هستیم برای یک ماموریت یک روزه به تبریز به همراه دونفر از همکارام. تاخیر نوشت: همیشه هم نمیشه انقده خوش شانس بود که همه چی دست به دست هم بده تا تو به پرواز برسی. سفر نوشت: سومین ماموریت به شهر های دیگه در طول یک ماه اخیر: مشهد، شیراز و حالا تبریز. همسرنوشت: به خانومم میگم دارم میرم تبریز، برگشته میگه بازم سفر استانی.( آخه حیف من نیست که با اون مقایسه ام میکنی).
۱۳۸٩/۸/٢
این روزهای لعنتی
از یه طرف دوست دارم این چند ماه هم سریع بگذرن و تموم شن، از طرف دیگه نه. اصلا کی گفته دوران نامزدی بهترین دوران زندگیه، مث همونایی که میگن دوران آموزشی بهترین دوران خدمت سربازیه. روزهای سختی رو دارم میگذرونم، همه فکر و ذکرم شده مراسم عروسی و اجارهی خونه و پیش نیازها و پس نیازهای این مراسم. و از همه بدتر عدم تطابق دخل و خرج و اینکه مجبوری زیر قرض و وام بری و بعدش شروع کنی به پرداخت اقساط و اینکه اصلا بتونی قسط بدی یا نه؟ و وقتی آخرش به هیچ نتیجه ایی نمیرسم با خودم میگم: توکل به خدا، خدا بزرگه، خودش همه چیز رو درست میکنه، و برای چند ساعت صورت مسئله پاک میشه. روزهای سختی رو دارم میگذرونم، کار و کار و کار و کار. به هر پروژهای که میرسیم یه ناخونک میزنیم و بعدش پروژه بعدی و آخر هفته با کلی کار نصفه و نیمه انجام شده که باید تمومش کنی و نمیتونیم. این خواست شرکته، ولی، گاهی که نه، بیشتر اوقات آدم رو با یه روبات اشتباه میگیرن که هرچی کار بهش بدی نه نمیگه و انجام میده و آخرش یه خروجی نصفه و نیمه ازش میگیری. اونقدر درگیر کار هستم که فکر میکنم وقتی واسه زندگی نمونده، لپ تاپم شده مث هوو برای همسر، شده مایه دق واسه من، که هر وقت می بینمش یاد کلی کار انجام نشده میوفتم. و وقتی لپ تاپ رو باز میکنم بی خیال کار میشم و میشینم آهنگ گوش میدم. و برای چند ساعت صورت مسئله پاک میشه. روزهای سختی رو دارم میگذرونم، اما تو همین روزای سخت، یکی هست که دلم براش تنگ میشه. یک کسی که وقتی دستش تو دستمه احساس آرامش بهم دست میده و برای دقایقی هم که شده این روزهای لعنتی رو با همه سختی هاش فراموش میکنم و یه نفس عمیق میکشم و به دور از همه هیاهوهای دور و برم، سرم رو میزارم روی شونه هاش و چشمانم رو با آرامش می بندم و دیگه به هیچ چی فکر نمیکنم. و اون لحظه، زمانیه که دوست دارم عقربه های ساعت حتی شده برای چند دقیقه متوقف بشن و غیر از صدای سکوت، صدایی به گوش نرسه.
۱۳۸٩/٦/٦
کوته سخن
چند ماهی بود که عضو مینیمالیده بودم، یه وبلاگ گروهی، که به لطف یکی از دوستان به عضویتش در اومدم و چند تایی هم مینیمال توش نوشتم. تو دو،سه ماه گذشته درگیری های زیادی داشتم، از شروع پروژه ای که مدیر پروژه اش بودم تا آشنایی با همسرم و عقد و درگیری های خاص این مراسم. خلاصه اینکه وقت نمیشد که چیزی بنویسم و تازه بعد از اینکه سرم یه کم خلوت شد به فکر نوشتن افتادم که یه دفعه یه ایمیل از مینیمالیده برام رسید به این مضمون: " با سلام و به این ترتیب عمر نویسندگی من تو وبلاگ مینیمالیده به اتمام رسید. اما من از مینیمال نویسی خوشم اومده و تصمیم گرفتم به مینیمال نویسیم ادامه بدم. به همین خاطر اینجا از این به بعد جایی خواهد بود که مینیمال هام رو توش خواهم نوشت بدون نگرانی از اینکه اگه یه مدت ننویسم مشمول قانون ٨ نخواهم شد. هر چند من اجازه پیدا نکردم از دوستان مینیمالیده تو خود وبلاگ خداحافظی کنم از همه دوستانی که تو مینی مالیده هستند، یا بهش سر میزنن، از همین جا خداحافظی میکنم و ازشون ممنونم که چند صباحی هم من رو تو گروهشون پذیرفتند و نوشته های من رو تحمل کردند. . موزیک نوشت: پیشنهاد میکنم گوش دادن به این آهنگ شاد رو از دست ندید. پی نوشت: هر چند هنوز قالب وبلاگ آماده نیست، اما نوشتنی ها رو باید نوشت. ۱۳۸٩/٥/٢۱
فال ابدی
امروز بیست و یک مرداد ماهه و موقع نوشتن این پست همش چشمم به حلقه ای میوفته که تو دست چپم برای همیشه جا خوش کرده. پنج روز از شروع مرحله جدید زندگیم میگذره و در کمتر از یک ماه من و همسرم با هم آشنا شدیم و مراسم معمول رو به جا آوردیم و شانزدهم مرداد ماه هم به عقد هم در اومدیم. تو اولین پست سال 1389 نوشته بودم که امسال سال خوبی برام خواهد بود اما هیچوقت فکرش رو نمیکردم که به همین سرعت همه چیز درست بشه. و الان حس یه آدم متاهل رو دارم با تمام دلواپسی های روزهای آینده، اما دلواپسی هایی که شیرینه. . . . همسر عزیزم، ورودت رو به زندگیم، تا بی نهایت، به فال نیک میگیرم. و دوستت خواهم داشت تا ابد. ۱۳۸٩/٤/٩
از هر سخنی دری
اصولا در هر زمانی که آدم نوشتنش بیاد میشه یه قلم و دفتر برداشت و نوشت. بعد از یه مسافرت کاری به مشهد و دو روز کار سخت دارم برمیگردم سمت تهران، اونم توی یه هواپیمای توپولوف ایران ایرتور ( راستی مگه پرواز توپولوف ممنوع نشده بود). به هر حال الان رو صندلی ردیف 5 نشستم و صندلی جلویی هم خرابه و اومده تو شکم منو تو یه گله جا لپ تاپم رو باز کردم و دارم مینویسم. تو این چند ساله هر سال حداقل یه سفر کاری به مشهد داشتم، اما این بار محل پروژه زیر محوطه حرم امام رضا بود، ولی انقده کار سنگین بود که بعد دو روز، اونم لحظه آخر یه نیم ساعتی تونستم برم واسه زیارت و دیگر هیچ. آقا رسما دیگه خسته شدم و با صدای بلند به آرامی فریاد میزنم: خسته ام. یه چند تایی اتفاق تو این مدت افتاده که گفتنش خالی از لطف نیست، حداقلش اینه که متنم رو پر میکنه. 22 خرداد رفتم برنامه امتحانی دانشگاهم رو نگاه کنم که دیدم، به به دو تا از امتحانام گذشته و من نفهمیدم و امتحان سومی رو هم بی خیال شدم، تا این ترم هم مث ترم های قبلی به سلامت بگذرونم. بعد مدتها اومدم تو مینی مالیده یه پست عاشقانه نوشتم ولی هیشکی تحویلش نگرفت، بعدش با خودم گفتم که : آخه آدم عاقل آدم تو بهبوهه روزهای سالگرد انتخابات میاد تو مینی مالیده پست عاشقانه میزاره، اونم وبلاگی که حرفای سیاسیش تو این چند وقته زیاد شده بود. جام جهانی فوتبال هم مدتیه راه افتاده و فعلا و ظاهرا همه چیز شده فوتبال، ولی در مورد خود من که اشتیاق آنچنانی برای دنبال کردن فوتبال ندارم و از روی بی برنامگی شبکه های خودی دارم فوتبال نگاه میکنم که گاهی وقتها بی خیال فوتبال میشم و میشینم پای فارسی 1 و سریال همسایه ها رونگاه میکنم. گفتم فارسی 1 یاد یه مطلبی افتادم. با توجه به استقبال خیلی زیاد مردم از شبکه فارسی 1 شبکه های PMC و GEM و دو سه تا شبکه دیگه میخوان یه کانال دوم راه بندازن و توش فقط سریال و برنامههای خانوادگی نشون بدن که نظر مخاطباشون رو جلب کنن. از این ور صدا و سیمای ما میاد و برنامه میزاره به اسم آسیب شناسی شبکه فارسی 1، یا یه همچین چیزی و در مورد عواقب دیدن این شبکه صحبت میکنن. به هر حال میزگردی و چند تا مهمون و یه بودجه اختصاصی و پرکردن ساعت برنامه های تلویزیون با مطالب مزخرف و بقیه اش هم بماند. نمیدونم واقعا تا کی باید این برنامه های آبکی رو تحمل کرد، هر سریالی که شروع میشه آخرش یا طرف شهید میشه یا به راه راست هدایت میشه، هر چی آدم خلافکار و مرفه بی درده اسمشون میشه کوروش و جمشید و کیوان و ساناز و مرجان و نگار و این اسامی، هر چی آدم ساده و مهربون و خوب و فقیر هم که هست اسمشون میشه محمد و علی و امیر و حسین و زهرا و فاطمه و مریم و این جور اسامی. قسمت اول فیلم که میگذره تا تهش رو میتونی بخونی، آدم بده هر بلایی که بگی سرش میاد و آخرش هم متنبه میشه به راه راست برمیگرده، اون آدم خوبه هم که از اول تا آخر فیلم روی مخ تو رژه میره و آخرش هم نمیفهمی واسه چی این شخصیت اصلا تو این فیلم گنجونده شده و بعدش صدا سیمای ما میاد و در خصوص مشکلات و بی بند و باری هایی که سریال های فارسی 1 داره تو کشور رواج میده میزگرد و گفتگو و از این حرفا میزاره و انگار نه انگار که همین الان شوم بصورت کاملا زنده این اتفاقات رو میتونی تو سطح شهر تماشا کنی. من الان باید چیکار کنم آخه، سرم رو به کدوم دیوار بکوبم از دست این صدا سیما آخه. هواپیما داره ارتفاع کم میکنه که توی فرودگاه مهرآباد بشینه و من هم شروع میکنم به جمع کردن لپ تاپ و بستن کمربند و تحمل تکونهای زیاد توپولوف عزیز موقع نشستن. راستی تا یادم نرفته: تبریک ویژه به رضا و مریم که شب ولادت حضرت علی یک پیوند عاشقانه رو با هم امضا کردن.
دل نوشت: یه مدت که نمی نویسم دلم واسه خودم و نوشتن تنگ میشه.
موزیک نوشت: به نظر من آخرین آلبوم امید یکی از قشنگترین آلبومهای موسیقی چند سال اخیره، همش رو گوش بدید. ۱۳۸٩/٢/٢٩
آنجا که عرب نی انداخت
یادمه از اون قدیم ندیما هرکسی که میخواست یه کاری بر خلاف عرف انجام بده، بقیه برای تهدید هم که شده میگفتن این کار رو نکن، می فرستند اونجا که عرب نی انداختا، یعنی یه جایی که اصلا معلوم نیست کجاست اگه بری معلوم نیست که برگردی. هفته پیش بنده به همراه یکی از دوستام یه چند روزی رو رفتیم دبی، و با اون سابقه ذهنی قبلی و دید فعلی، این مثل آنجا که عرب نی انداخت بیشتر برام جلوه کرد. حدود 20،25 سال پیش حتی برای کاشتن گل و درخت تو دبی هم از ایران خاک میبردن اونور و اما امروز دبی تبدیل شده به یکی از بزرگترین مراکز تجاری در آسیا و شاید بزرگترین در خاور میانه. وقتی اونجا میگشتم اولین چیزی که در مورد دبی به ذهنم رسید این بود: دبی شهر برجها و ماشینها. اما ناگهان متحول شدم و تونستم اتفاقات پشت پرده رو هم ببینم، چون یه کم که بیشتر فکر کردم دیدم نه، این یه آزمایش الهیه، یک هدیه برای ما و یه عذاب برای اونا. فکرشو بکن اون بیچاره ها هیچ تفریحی ندارن، همش یا تو ماشینن یا تو بازار، نه جای تفریحی، نه جای خوش آب و هوا و نه امید به آینده. از اون بدتر خدا یه سری ایرانی هم به عنوان مامور فرستاده اونجا که تا بیشتر عذابشون بده، اونم چه جوری، به بدترین شکل. این عزیزان که در کشور خودمون کاملا محجبه بوده وجز گردی صورت و دستها چیزی ازشون معلوم نیست، به محض رسیدن به اونجا تغییر شکل داده و لباس مخصوص شکنجه رو که از نیم وجب پایین گردن تا دو وجب بالای زانو امتداد داره رو می پوشن و راه میوفتن بین این عرب های ندید بدید و هی شکنجه میدن اینا رو. تازشم یه سری از این عرب ها ماشینی دارن که سقف نداره. این بندگان خدا دلشون به این خوشه که رفتن لامبورگینی، پورشه، بنز و فورد موستانگ و غیره خریدن که کروکه سقف نداره، اما نمیدونن که همین ماشین ها هم مرکب عذاب الهیه و اونا باید تو این ماشینا بشینن و آفتاب بزنه پس کلهشون تا شاید یه کم از بار گناهانشون تو این دنیا کم بشه. نکته جالب دیگه این بود که من هیچ عربی رو ندیدم که توی اون بازار به اون گندگی کار کنه و بیشتر کارکنان اونجا مال کشورهای آسیای جنوب شرقی بودند با قدهایی بین 140 تا 165 سانتیمتر ( من گاهی وقتها حس گالیور تو شهر آدم کوچولوها بهم دست میداد)، که این هم یکی دیگه از نشانه های عذاب الهی بود که این اعراب حتی تو کشور خودشون هم محتاج باشن و چشمشون به دست یه سری آدم از کشور دیگه باشه تا بهشون پول بدن. به هر حال این عذاب الهی همچنان در حال فرود بر سر این اعراب گناهکاره و من تو اون چند روزی که اونجا بودم این مسائل رو به چشم خودم دیدم و درس عبرتی شد برای من تا قدر عافیت و راحتی تو کشور خودم بدونم. از همین جا برای همه شمایی که این مطالب رو میخونید دعا میکنم که گذر شوما هم به همونجایی که عرب نی انداخت بیوفته تا شوما هم کمی متنبه بشید و قدر عافیت رو بدونید. روز نوشت: اردبیهشت هم به آخر رسید. خودرسید نوشت: در راستای به خودم رسیدن تو پست قبلی، فعلا یه دونه ماشین خریدم و یه سفر خارجه رفتم، فک کنم واسه شروع بد نبوده.
۱۳۸٩/۱/٢٧
سال 89، سال ازدواج و نی ناش ناش
تا تموم شدن فروردین دیگه چیزی نمونده و انگار نه انگار که همین چند روز پیش بود که منتظر تموم شدن سال 88 و رسیدن عید نوروز بودیم. از اول سال هر کی منو دیده گفته که دیگه امسال نوبت منه که مزدوج بشم و انگاری که این امر بر خودم هم مشتبه شده و صد البته، نه اینکه هر سال همه همین حرف رو نمیزنن؟؟؟؟؟ داشتم به این فکر میکردم که همسر آینده بنده باید چه شرایطی داشته باشه که با هم مزدوج شیم که ناخودآگاه این کلمات اومد تو ذهنم: حالا سوسن و سوزان و سوزن و موزن هرچی باشه سوسن باشه سوسن خانوم یه دونه باشه کفشای سفید پاشه و انگار تمام نکته تو همین کفشای سفیده و اینم که راه حل داره. اصولا همه آقایون عادت دارن که وقتی یه خانوم از کنارشون رد میشه، بدون در نظر گرفتن این قضیه که طرف زنه یا دختر، خوشگل هست یا نه، تنهاس یا با یکی دیگه اس و کلی موارد دیگه با یه نگاه خریدارانه از بالا تا پایین طرف رو نظاره میکنن. بعدش اگه یه کم سر به زیر باشن بی خیالش میشن و میرن سراغ خانوم بعدی ، یه کم سرگوششون بجنبه، یه چشمکی، لبخندی حواله خانوم میکنن و اگه پر روتر از این حرفا باشن برمیگردن و از پشت هم خانوم رو نظاره میکنن که نکنه خدای نکرده یه بخشی از خانوم مونده باشه که بازدید کنترل کیفیت نشده باشه. خوب منم که سر به زیر، از این به بعد اول کفش خانوم رو نگاه میکنم و اگه سفید بود نگاه خریدارانه رو تا جمال ایشون ادامه میدم و در غیر این صورت همونجا تو بخش کفش، طرف رو رد میکنم. دیدین چقده راحت میشه مشکلات ازدواج و انتخاب همسر رو پشت سر گذاشت. و البته از همین جا به همه آقایون مجردی که تصمیم به ازدواج دارن توصیه میشه که راهکارای خودشون رو برای انتخاب همسر بیان کنن تا در یک خرد جمعی، شاید برای حل این معضل بزرگ اجتماعی یک راه حل جامع رو بتونیم ابداع کنیم، خدا رو چه دیدین شاید تونستیم به عنوان اختراع سال 89 ثبتش کنیم و تو جشنواره خورازمی برنده بشیم و جزء نخبه ها محسوب بشیم. ............. راستش امسال تصمیم گرفتم یه کم بیشتر به خودم برسم و بیشتر هوای خودم رو داشته باشم و خلاصه یه کم بیشتر به خودم حال بدم، البته و صد البته اگر بتونم این مطالبات مالی مربوط به سال 87 و 88 ام رو سر موقع از شرکت فعلی و شرکت قبلیم وصول کنم و دست و بالم خالی نباشه. . . . تاخیر نوشت: به همه دوستانی که نتونستم فرا رسیدن سال نو رو تبریک بگم، با تاخیر و از همین جا تبریک میگم و آرزوی بهترین ها رو در سال جدید براشون دارم. موزیک نوشت: موزیک شاد و قشنگ عسل خانوم از حمید اصغری، به گوش دادنش می ارزه ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
تولدی دیگر
به رسم این چند ساله که تو وبلاگ مینویسم، امروز که روز دوباره متولد شدنمه رو با آخرین پست سال 1388 تموم میکنم. دوباره 27 اسفند و دوباره تولد و دوباره یه سال دیگه به عمر اضافه شدن و دوباره و دوباره و دوباره.... سال 88 هم با تمام خوبی ها و بدیهاش تموم شد. امسال میتونست سال خیلی خوبی باشه، امسال میتونست سال نفس کشیدن باشه، امسال میتونست سال رنگارنگی باشه، امسال می تونست سال پرواز باشه و امسال میتونست سال خیلی چیزهای خوب دیگه باشه. اما امسال سال خوبی نشد، یا بهتر بگم نذاشتن سال خوبی بشه، امسال سال حبس کردن نفس شد، امسال رنگها محدود شد به دو رنگ سیاه و سبز، که هرچند سیاهی همه جا رو گرفت اما در عوض دلها سبز شد، امسال شاپرکها رو به جرم فکر کردن به پرواز، بال هاشون رو چیدن، امسال تمام پریدن پرنده محدود شد به دیوار های قفس، امسال طمع کاغذ به جون باغبان افتاد و با تبر به ریشه درختهای جنگل زد و یکی یکی قطعشون کرد. امسال سال خوبی نبود، اما امیدی ندارم که سال آینده هم سال خوبی باشه، امسال سال سختی بود، اما باور ندارم که سال بعد سال آسایش و راحتی باشه. تو این سی و چند سالی که از خدا عمر گرفتم، سالهای متفاوتی رو گذروندم، سالی که تو جنگ همه چیزمون رو از دست دادیم ، سالی که صدای بمباران شبها خواب رو از چشمامون میگرفت، سالی که پوشیدن لباس آستین کوتاه جرم محسوب می شد،سالی که دیگه از صدای توپ و تانک خبری نبود، سالی که بوی آزادی رو حس کردیم، سالی که نسیم آزادی و رهایی رفت، سالی که شلوار توی چکمه و مانتوی بالای زانو جرم شد، اما امسال سال دیگه ای بود و هیچ سالی مث امسال تو سختی نگذشت، تو حسرت نگذشت، تو هراس نگذشت، تو گریه نگذشت و تو یه رنگی و سبز رنگی نگذشت. تا چند روز دیگه سال جدید از راه میرسه و شروع میشه. سالی که قراره سال صبر و استقامت باشه. امسال هم تموم شد. امیدوارم همه دوستان، سال خوب و سبزی رو در پیش رو داشته باشن. به امید دیدار تمامی دوستان در سال آینده در کمال صحت و سلامت. و به امید روشن شدن چشمان تمام خانوادههای منتظر.
. .
پایان نوشت سال 88: به پایان آمد این دفتر ... حکایت همچنان باقیست ۱۳۸۸/۱٢/٢
بشین سر جات بابا
اردبیهشت امسال بود که تو شرکت پام رو گذاشتم روی میخ و تا یک ماه هم نمیتونستم راه برم. از قبل از 22 بهمن دوباره جای همون میخه دوباره درد گرفت و تا دو روز نمیتونستم راه برم و بعدش هم کمر و پام گرفت و کلا سمت راست بدنم از کار افتاد. آخرین روز تعطیلات بود که روی کمدم 4 تا بلیط استخر پیدا کردم که از چند وقت پیش دستم بود و قرار شد با داداشم و 2 تا از پسر دایی هام بریم استخر.گفتیم استخره سونا و جکوزی داره، میریم گرفتگی عضلاتمون رو بر طرف میکنیم. تو استخر از حوضچه آب سرد که خواستم بیام بیرون، پام سر خورد و ولو شدم رو کف استخر، سرتون رو درد نیارم، ایندفعه سمت چپ بدن کلا از کار افتاد و مسیر حرکتیم هم فقط مستقیمه و اصلا و ابدا هم چپ و راست نمیشه شد. شبا موقع خواب دلم میخواد غلط بزنم و برم تو زاویه، اما با یه تکون، آه از نهادم بلند میشه. کاریش نمیشه کرد، فعلا از ناحیه دیافراگم به پایین مصدوم هستم. خو یکی نیست بگه: تو آخه استخر رفتن چی بود، بگیر بشین سر جات بابا.
v
یه ماموریت کاری دو روزه به بندرعباس داشتم با یکی از همکارام. این بار یه مجله جدول گرفتم که رفت و برگشت تو هواپیما محو جمال زیبارویان نشم. بر عکس تابستون که رفته بودم، این سری هوا خیلی خوب بود و مخصوصا شب رو هم که تو قشم گذروندیم. یه چند تایی هم عکس گرفتم که گذاشتم توفیس بوک. آب و هوای این موقع سال جنوب ایران واقعا معرکه اس. گشت و گذاری هم تو بازارای قشم و بندرعباس داشتیم که در کل همشون پر بود از اجناس درجه دو و سه چینی. خلاصه با اون پا دردی که داشتم، گشتن رو فراموش نکردم. روز آخر هم ساعت دوازده تا هفت بعد از ظهر بیکار بودیم و شروع کردیم به گز کردن خیابونای بندرعباس، از بازار روزش گرفته، تا بازارای با کلاسش و دست آخر هم یه کافی شاپ پیدا کردیم که بهتر از کافی شاپهای با کلاس تهران نباشه بدتر از اون هم نبود. و اختتامیه این سفر هم برگشت با هواپیمای ایرباس A-300 ماهان بود که واقعا هواپیمای بی نظیری هستش.
v
از قدیم گفتن هر چی سنگه، مال پای لنگه بعد از این تعطیلات پردردی که گذروندم، شنبه رفتم سر کار، اما به حال نزار، سرتون رو درد نیارم ظهر به زور خودم رو رسوندم خونه و پشت سرش درمانگاه و آمپول و سرم و آخرش که چی؟؟ مبتلا به یک بیماری ویروسی شده بودم و شنبه و یکشنبه رو مث مرغ مریض از این اتاق به اون اتاق و از این گوشه تو اون گوشه گرفتم خوابیدم. ولی خب خدا رو شکر یه مریضی دو روزه بود و به خیر گذشت.
v
تو این چند ماهه اخیر تنها چیزایی که باعث شده شبکه های تلویزیون خودمون این بنگاه دروغ پراکنی رو نگاه کنم، پخش مستقیم فوتبال بوده و گاهی فیلم ها یا سریالهای تلویزیون. چند وقتیه بنگاه دروغ پراکنی ما داره سریال سالهای مشروطه رو نشون میده که از نظر من سریال خیلی قشنیگه و صد البته چه تناسخی داره با روزگار امروز ما. تاریخ ایران سرشاره از حوادث و اتفاقاتی که همیشه در حال تکراره و هیچکدوم از افرادی هم که تو منصب قدرت قرار گرفتن درس عبرت نگرفتن از این تاریخ. نکته جالب این بود که هیچ حکومتی تو ایران بیشتر از پنجاه سال دوام نیاورده و تنها شاهی که تونست پنجاه سال تو ایران حکومت کنه ناصرالدین شاه بود که اونم تو تولد پنجاه سالگی حکومتش ترور شد. همیشه تاریخ رو دوست داشتم، سال سوم دبیرستان هم یه کتاب تاریخ داشتیم که حدود 400 صفحه بود و همیشه در حال خوندن اون. تازگیها شنیدم که دیگه تو کتابهای تاریخ مدارس خبری از دوران حکومتهای قبلی نیست و کم کم همه تاریخ مدارس داره میشه انقلاب اسلامی.
v
از اینا که بگذریم، وارد اسفند شدیم. اسفند همیشه ماه گذر هستش، گذر از زمستان و ورود به بهار. گذر از سال فعلی و ورود به سال جدید. گذر از مرگ و ورود به زندگی. گذر از سرما و ورود به گرما. خلاصه برای متولدین اسفند هم ورود به فصل جدید زندگی. متولدین ماه اسفند، پیشاپیش تولدتون مبارک.
v
موزیک نوشت: آهنگ زیبای تیتراژ سریال سالهای مشروطه با صدای گرم سالار عقیلی تاریخ نوشت: سال سوم دبیرستان هر سه ثلث نمره تاریخم بیست شد. دل نوشت: من نمیدونم چرا همیشه انتظار فرج از اسفند دارم نه نیمه خرداد.
|
